دهکده کوچک جهانی – قسمت چهارم
گفتیم مخاطب و قصه آغاز شد.
چه نازنین؛ این مخاطب همه توفکرشن. هرچه زور مدار و قدرت طلب است به یاد مخاطب نفس میکشد؛ هیتلرو داشته باش که حتی مردم خود آلمان را رمه گوسفند فرض می کرد... و تنها تفاوتی که بین آنها قائل بود میزان تبعیت از پیشوا بود. شاید در زمره ی اولین کسانی بود که یکسان سازی و یکسان اندیشی را سرلوحه امور خود قرار داد.«همه باید به قاعد اعظم و سروری آلمان فکر کنیم.»
مارشال مک لوهان هم همون روزا شروع به تولید تئوری کرد. بسکه مخاطب محترم است همه روی آن کار کردند نظریاتش موجبات بسط و توسعه ی وسایل ارتباط جمعی گردید.
حالا فرانکفورتی ها هرچه می خوان بگن، بگن ولی، واقعاً نظریه ی « دهکده کوچک جهانی » موجبات تغییر جهان گردید و مخاطب خدا شد، و وسایل ارتباط جمعی، کانال های وحی ! و توسعه در همه ابعادش تحقق یافت. اونطرف هم در اقتصاد و صنعت تغییرات شگرف روی داد، و به واسطه رابطه ی خطی
مصرف انبوه ( Mass consumption) تولید انبوه ( mass production)
مخاطب عزیز شد. آخه تولید انبوه ، مصرف انبوه هم می طلبد، ورنه ورشکستگی و فرو پاشی !
همه یکبار مصرف تناول کنید؛ چقدر مخاطبین عزیز شدند. هیتلر و مک لوهان هر کدام با ابزارهای جداگانه آنان را به سمت یکسان فکر کردن و رفتار های یک دست رهنمون ساختند. صنعت و اقتصاد هم حتی به فکر خوردن و آشامیدن و نوع خوردن و آشامیدن مخاطب، زحمات مشقت باری را متحمل شدند.
ببین مخاطب تو چقدر عزیزی و چه گرانمایه ! تو را تا مقام خدایی پیش راندند؛ بر خود ببال چون اوضاع بر وفق مراد توست و تو محور حرکت جهان تلقی شدی ( اجازه میدی منم به عنوان مخاطب تنفسی داشته باشم؟ )
داستان: دهکده کوچک جهانی – قسمت سوم
اما آنان با خود «پیام - message» داشتند. راستی گفتم پیام! بعد از پیامبران اولوالعزم و خاتم آنان حضرت محمد مصطفی (ص) که در دستورالعمل آنان انتقال پیام و بازخوردسنجی بود و در نهایت امر اصلاحات سرلوحه ایدئولوژی ایشان قرار داشت؛ پیامها از اعتبار واقعی خود ساقط گردیدند. گوتنبرگ آلمانی با صنعت چاپ خود حجمهای انتقال پیام را منبسط نمود. شبکه های رادیویی، تلویزیونی و سپس ماهواره و بعدها شبکه های کابلی و اخیرا شبکه های اینترنتی به همراه سیاست مداران، حاکمین، قدرتمندان... به پرتاب پیام با بسته بندیهای متنوع به سوی مخاطبین و افکار عمومی مبادرت ورزیدند. خدای من! هرجا میروی، پیام است. پولی در جیب نداریم ولی پول خرج میکنند و برای ما پیام ساطع مینمایند. خسته شده ام از این همه بمباران پیام. به مرض سرسام دچار شده ام. خدای کعبه! آیا جایی پیدا میشود که پیامی یافت نشود و در محیطی بی پیام با آرامش زندگی کنم. آخه بریده ام از این همه پیامهای رنگارنگ اغراق آمیز، قلب شده و پر تظاهر. به کجا پناه برم؟ مولایمان، امیر مومنان، یگانه آزادمرد جهان باز چاهی داشت که در آن پیامهای حزن آمیز به درون آن ساطع میکرد و رفلکس هایی را دریافت مینمود. اون چاه را هم ندارم. همه خشک شده اند. همه برج و ساختمان و... شده اند... تو همین فکرا بودم، ندایی از درون نهیب زد به جمکران برو، با آقا امام زمان درد و دل کن و از او بخواه زودتر بیاد و ضمن پخش عدالت، بساط پیام و پیامبران فعلی را برچیند. ولی هرچه فکر کردم دیدم شکوه به ایشان شاید به این زودیها نتیجه ندهد. از این رو تصمیم دارم خودم نیز در گردونه و چرخش کارگزاران پیام وارد گردم. تو را به خدا تحویلم بگیرید. آخه جنس پیامهای من از جنس مردم است. هدف شلیک پیام من رنگ و بوی خدایی دارد. سکوهای پرتاب پیام نیز که برای همه میسر شده است. فقط توانایی میخواد و هوش. که آن هم انشاء الله ما داریم. و مخاطبش با شما. راستی این همه از پیام گفتیم ولی نگفتیم پیام چیست! تعریف منو داشته باش:«یک زنجیره خطی حاوی مولکولهایی که دارای هسته های اطلاعاتی هستند که از سوی مبدأیی با یک کانال واسطه ای که در حاشیه پارازیت قرار دارد به قصد تاثیر گذاری، انفعال... به سمت مقصد شلیک میگردند». اما این، اینطرفشه! آن طرفش که جامعه مخاطب باشد حکایتی دیگر دارد که خودش قصه دیگری را می طلبد.
باشه برای جلسه بعد. آخه میگرنم بروز کرد.
داستان: دهکده کوچک جهانی – قسمت دوم
گفتیم که روح آدما بزرگ بود. بتدریج توأم با بزرگ بودن آدما سیطره آنان نیز بر طبیعت بسط یافت. تمدنها بوجود آمد. شهرنشینی و یکجا نشینی شکل گرفت. صنعت پدیدار شد. مادیات ارزش یافت و به تبع آن سیاست به شکل پیچیده و سازمان یافته حاکم گردید. ماکیاول، توماس هابس، اسپینوزا... وادار به نظریه پردازی شدند. وسایل ارتباط جمعی پدید آمد. سیاست آنها را در اختیار گرفت. شستشوی مغزی و یکسان نگری در دستور کار قرار گرفت. ادیان رو به افول گزاردند. مومنین و عالمان نیک اندیش به حاشیه رفتند. خردمندان در هر ایدئولوژی و دینی به دنبال ظهور منجی میرفتند. مسلمانان شیعه ظهور آقا امام زمان را طلب می نمودند... که به یکباره امپراطوری آمریکا با طرح «نظم نوین جهانی» و در هیئت یک مصلح جهانی ظهور نمود و در دستور کار خود زدودن ناپاکی ها، شر... و تروریست ها را قرار داد. مومنین، عالمان نیک اندیش و خردمندان از این کپی مرموز و بی هویت افسرده شدند و به خدا شکوه داشتند که انتهای قضیه کجاست، چه خواهد شد و عدالت چگونه جهانگیر خواهد شد!
دیگه حالشو ندارم، بقیه ش باشه برای فردا. البته اگر بودم!
داستان: دهکده کوچک جهانی – قسمت اول
نمیدونم اینطوری میگن: یه روزایی جنس بشر به وجود آمد، لخت و عریان! هرآنچه پیرامونش بود طبیعت بکر و وحشی بود. آنان با هراس و امید زندگی میکردند. اصل داروینی "تنازع بقاء" بر جهان سیطره داشت. زاد و ولدها شروع شد. جمعیتهای پراکنده شکل گرفت. ابزارهای طبیعی دستاویز بشر اولیه برای بقاء بود. اصل "خرافه پرستی" اگوست کنت بر تمامی روح بشر حاکم بود...
نمیدونم چی شد که رشد در تمامی پارامترهای موجود آن جهان حادث شد. کاری به قدمت عمر انسان نداریم و همینطور عمر جهان. کاری هم نداریم که انسان از نسل نئاندرتال هست یا نه و یا اینکه خلیفه خدا در کره زمین و تمامی عالم میباشد. هرآنچه هست و نیست حاکمیت انسان بر طبیعت بود. کم کم کلونیهای کوچک جای خود را به دهکدهها داد. آدما بزرگ شدند. فرهنگی مرکب بر آنان حاکم شد. روابط از سادگی به یک نوع از پیچیدگی تبدیل شد. ولی هنوز روح بزرگ بود و دهکدههایی کوچک با آدمیانی بزرگ.
خیلی شما رو خسته کردم. برای همین قسمت اول داستان دهکده کوچک جهانی را به پایان میبرم و به شرط قید حیات در روزهای آتی قسمتهایی دیگر را پبش روی دوستان شبکهای خواهم گذاشت.
حکمت
بر من خروج ننمایید و به تسلیم نزد من آیید (حضرت سلیمان نبی).

